در روزگاری که تلخی،مرارت و بی وفایی مشی غالب برخی انسانها شده و مرام و معرفت در بازار رفاقت کم یاب و گاهی نایاب میشود  هستند اما انسان های که هنوز بوی رفاقت و لوطی گری می دهند و کلام و نگاه و مهرشان حالت را خوب می کنند ،حرف گرم می زنند و از نگاه آنها جهان ؛جهان رفاقت و دنیا هنوز دنیای معرف و مرام است.

اگر گاهی از خیابان آزادگان دهدشت گذرتان افتاد به تابلو “قهوه سرا عمو سیفی” برمیخوری که در محیط کوچک و گرم محفل قهوه نوشیدنش رنگ وبوی دوستی و رفاقت می بینید و وقت ورود با کلام های دلنشین “خاک پاتم “،”عزیزی دلمی” و یا رفیق کوچکتم” مواجه میشوید و لحظه اولین تلاقی نگاهت به نگاهش با لبخند گرم و مشتی سیفی برخورد می کنید که اگر چه طعم قهوه هایش تلخ اما حال و هوای کافه کوچک و محفل پرمهرش شیرین تر از هر عسلی است و کوتاه زمانی که می نشینید و قهوتان را میل می کنید احساس خاص مرام گذشته و رنگ و بوی آتش و دود “چاله های” قدیمی نیاکان را به عمق جان احساس می کنید.

عمو سیفی اما اهل دل است و دلی حرف می زند و گاهی طنین خوش “آهنگ های سوزناک” محلی و ایلی که با سوز دل خوانندگان به رقص درمی آید حس خوبی به انسان هدیه می کند از جنس همان “عطرهای خوش با هم بودن های و دورهم نشینی های گذشتگان بی ادعا” ؛ عموسیفی رنج ها را مرور می کند و از بی وفایی و نارفیقی بیزار است ؛ بیزار است از “تلخ کامی های رفاقتی” و حرف وقتی حرف از دوستی و مرام میشود برای برخی از دوستانش که اینک در دل خاک آرمیدند آرام و شجاعانه “اشک می ریزد” و با “آه دل” از مرامشان می گوید و چگونه زیستنشان زیذ آسمان شهر …..

در و دیوار کافه عمو سیفی از تصاویر ناب “سردار سلیمانی” حرف می زند و سیف حرف از “رفاقت و شجاعت” که میشود “رگ گردنش” به ناگاه متورم میشود و مشتش را گره می کند و می گوید ؛”سلیمانی” و :مقداد بویر شهید وطنم” را هرگز ندیدم اما چه روزها و شب ها برای غم پرپر شدنشان “اشک” ریختم و آرزو می کند “کاش زنده باشم روزی انتقام مقداد” را بگیرم.

زندان و دیوار سرد و سخت حبس مرحله دیگری از زندگی قهرمان قصه ماست ؛ مردی که افیون مواد مخدر و مشارکت به زندان انداختش و رنج حبس و ندامگاه به برگ های کتاب زندگی اش اضافه شدولی باز برخاست و خروشید و نهایت پیروز شد.

سیف رنج دیده افیون ویرانگرمواد مخدر نیز بود ؛مردی قوی هیکل امروز به تعریف خودش ؛روزی به مانند اسیری خسته و بی جان” در دست “مواد” مقهور و شکست خورده بود و آنگونه که ادعا می کند “مواد” به روزگاری رساندش که نای حرف زدن نداشت و گاهی”سرکوفت های آزار دهنده نزدیکان” امانش را بریده ؛ روزگاری را به یاد می آورد که در بازی ویرانگر” من و مواد” چگونه باخته  وهمه چیز از دست داده ؛ اما “عمو سیف قصه ما” بلند شد ، فریاد زد ، طغیان کرد، به خروش آمد و بیدار شد ؛ حکایت ؛حکایت ۹ سال پیش است که پسری نحیف و ضعیف با خود گفت ؛ من اسیر مواد شدم ولی باید برخیزم ، فردا دیر است ؛ همین امروز و همین ساعت ؛ طغیان انقلابی سیف جهان تاریک را چنان برقی روشن به جنگ آمد ؛ جنگی سخت و دشوار بین جسم و روح  و روان پسری از دیاز زاگرس در نبردی سهمگین با غول بی رحم اعتیاد ؛ اعتیاد و مواد وسوسه می کرد و سیف داستان ما مقاومت ؛ مواد قلقلکش میداد اما “عمو سیف” آمده بود “انقلابش” را به سرانجام برساند و چه باشکوه “مواد و لشکر مدعیش را شکست” ؛ شکست تا تا یادمان بدهد می شود ؛”سربلند کرد” ،”سرفرازبود” و”سروری کرد” ؛ “عموسیف” به قول خودش” اینک “نه ساله” شده ؛ یعنی “نه سال” در مبارزه ای سخت و دشوار “غول اعتیاد” را بالاخره به زانو درآورد و محفلی ساخت “گرم و دوستانه” و پر از عطر دلنشین “رفاقت و مرام”…………….

وارسته شد و آزاد ؛ در فضای مهر و مهربانی و در آسمان سلامت و تندرستی بال می زند و بدین نیز اکتفا نکرد ؛ عمو سیف به یاری کسانی نیز شتافت که اعتیاد بند بر پایشان زد و اسیرشان کرد ؛ به جبران تمام رنج های که برای خود و دیگران آفرید تلاش کرد رنج های دیگران را بشورد و پاک کند و در این راه نیز سربلند بود.

اینک عمو سیف در قهوه سرای کوچک پرمهرش لبخند می زند ، مهر می آفریند و مهربانی می کند ؛ مرام پهلوانی به خود گرفته و محفلش جای دانشگاهی ها ، مدیران و سایرین شده و الحق صفا دارد و شادمانی…………..

دیار کهگیلویه پر از “عمو سیفی های رنج دیده” و تلخ چشیده روزگار است که نه دیده میشوند و نه دستی یاریشان می کند ؛ بیایید دستی باشیم برای دستگیری و مامنی باشیم برای جوانان دیارمان……………….

ادریس کشاورز